اینبار می خوام در مورد (تکرار )بنویسم.واژه ای که فکر میکنم به اندازه ی کافی ملموس هست و
همه باهاش دست وپنجه نرم کردیم یا می کنیم.
تکرار همون چیزی که خیلی ها بهش دچاریم.
هر چیزی توی این دنیا می تونه تکراری باشه.فکرهای تکراری،حرفهای تکراری،نگاههای تکراری
عکسهای تکراری،سوژه های تکراری وخلاصه هر چی که به ذهنتون برسه.
اما گاهی چیزهایی هستند که تکراری بودنشون بیشتر آدم رو عذاب می ده.مثل کلاس درس!
وقتی همه چیز برامون تکراری میشه دیگه شوقی باقی نمی مونه.همه چیز بی تفاوته و بود و
نبودش یکسانه.
در مقدمه ی کتاب (در انتظار گودو)اثر ساموئل بکت چنین نوشته شده:
(انسان امروز،انسان انتظارهای بی پایان است.گویی زندگی خود را هر روز صبح به روزی دیگر
به تعویق می اندازد.
آرزوهای او زنجیره ی پوچی است که تا بی پایان جهان ادامه می یابد.واین است که به زندگی او
(معنا)می دهد.)
اگر بخواهی رنج تکرار رو بهتر حس کنی بهتره شعر زیر رو بخونی:
اجبارمکرر
درکلاس بی روح
پشت نیمکت های خشک و زخمی
در برار تخته ای که چیز تازه ای برای گفتن ندارد
و در نور نا امید آفتاب بعد از ظهر
و سایه های هر چه که بخواهی
و معلم هایی که چیز تازه ای برای گفتن ندارند
و اندیشه ها را حفظ کرده اند
و همان ها را از ما می خواهند
تا در سکون اندیشه ها پیش رویم
و روی تخته سیاه چیزهایی می نویسند
وما محکوم به سکوت و آموختن
برای ذهن زیبا عرصه ای نیست تا تازگی را تجربه کند
روح بلند هنرمند مجالی برای پرواز ندارد
در این اجبار مکرر
چه باید کرد؟
بودم!بالاخره پس از مدتها یه شب حس نوشتن اومد و نوشتم اما هرچی فکر کردم نتونستم عنوان
جالبی براش پیدا کنم و برای همین اینبار از شما می خوام که بهم کمک کنید تا یه عنوان خوب براش
بنویسم.امیدوارم که کمکم کنید.لطفا عنوان پیشنهادی تون رو به صورت خصوصی برام بفرستید
اینجوری بهتره و هم دلیلی داره که فکر نمی کنم گفتنش زیاد اهمیتی داشته باشه.در هر حال منم
پیشاپیش از همفکری تون تشکر می کنم.
پنجره باز بود.صدای قارقار کلاغها رو می شنید.اما حوصله ی اینکه از رختخواب بیاد بیرون ،نداشت.
به گذشته فکر میکرد۰ به کتابهایی که نخوند و به موسیقی که یاد نگرفت.به حرفهایی که نگفت و
به اشکهایی که نریخت!یاد بچه بازی هاش افتاد ،زمانیکه فکر می کرد خیلی بزرگ شده اما در
حقیقت بچه بود.یا موقعی که فکر میکرد خیلی زرنگه اما ساده بود.ولی حالا چی داره؟بعد از
گذشت این همه سال که هیچ اتفاق عجیب یا جالبی رخ نداده بود.وقتیکه همه ی روزها براش
عین هم شده بودن و همه ی شبها هم عین هم.حالا دیگه براش گذر زمان مهم نبود۰به خودش می
گفت این همه زمان رو از دست دادم حالا اینم روی بقیه اش.خسته بود ودیگه انگیزه ی اینکه بخواد
از رختخواب بیاد بیرون رو نداشت.و اینکه بخواد یه روز جدید رو شروع کنه....
هنوز پنجره باز بود اما کلاغها رفته بودند.
مرسی که به یادم بودی و......شروع کنم.
می دونی!همیشه شروع کردن سخته.از نظر من هم شروع کردن و هم به پایان بردن هر دو سخته اما
شروع کردن سخت تره.می دونی الان منم همین مشکلو دارم.امیدوارم که درکم کنی!
راستش مطلبی که می خوام بنویسم ربطی به ایامی که در آن هستیم ،نداره.راستش من همیشه
همین جور بودم.هیچوقت نوشته هام مناسبت نداشته.چرا در چند مورد مثل عید نوروز و ... اینطور
بوده اما در کل نه.
داستان امروز گرچه در قالبی مثل داستانهای کودکانه است اما حرفهایی برای گفتن دارد.
به اصطلاح (دیگه اونش با خودتون) یعنی هر کسی هر جور می خواد می تونه برداشت کنه..!
در هر حال امیدوارم که خوشتون بیاد...
موش و خار پشت ها
موش کوچکی بود،که هیچوقت خانه اش را ترک نمی کرد.چون والدین اش به او اجازه نمی دادند.
هر بار موش کوچک می خواست به بهانه ای از خانه خارج شود پدرش می دوید ،در را می بست
و می گفت:بیرون این در به جزبدبختی و فقر و گرسنگی چیزی در انتظار تو نیست. و هر بار موش کوچک
میخواست از پنجره بیرون را نگاه کند،مادرش با اضطراب پرده ها را سنجاق میکرد و می گفت:مرگ در
باغچه قدم می زند و جهنم از کوچه آغاز می شود.بیرون این در دنیای کوچکی است که فقط برای لاشه
ها جا دارد.(مادرش کمی فلسفه خوانده بود)
موش کوچک مجبور بود از صبح تا شب در خانه بماند،کتابهایش را ورق بزند،برنج کهنه بخورد،وسر خودش
را با آتاری و بازیهای کامپیوتری گرم کند.
اما بالاخره یک روز صبرش تمام شد و در ساعتی که پدر و مادر به بهانه دیدار از همسایه ها در زیر زمین
خلوت کرده بودند از خانه خارج شد.
او ابتدا با وحشت از پله ها بالا رفت و از یک در بزرگ گذشت تا به یک اتاق عجیب رسید که بوی بسیار
خوبی ازآن می آمد.بعد از ستون عظیمی که در واقع پایه یک میز بود،بالا رفت و به انواع خوراکیهایی
رسید که فقط عکس آنها را در برنامه های تلویزیونی دیده بود،ولی هرگز طعمشان را نچشیده بود.
موش کوچک از تمام غذاها خورد و وقتی سیر شد خودش را به پنجره رساند و باغچه را دید.جاییکه
قرار بود مرگ در آن قدم بزند،پر از گلهای رنگارنگ و زیبایی بود که فقط عکس آنها را در کلکسیون
شخصی برادر مرحومش دیده بود.
موش خوشحال از پنجره خودش را به باغچه رساند و از عطر گلها چنان سرخوش شد که بی پروا
شروع به جست وخیز کردو طول باغچه را طی کرد تا به کوچه رسید.
در کوچه هم خبری نبود و جهنم مطمئنا از آنجا آغاز نمی شد.اما محض اینکه وارد جوب شد و سفرش را
از آنجا آغاز کرد.و آنقدر از خانه دور شد که دیگر نمی توانست بازگردد.
موش رفت و رفت تا به پارک بزرگی رسید و صدای پرنده ها از هر سویش شنیده می شد
کم کم هوا رو به تاریکی می رفت که چشم موش به دو خارپشت افتاد .آنها سر میزی شطرنج بازی
می کردند.موش جلو رفت روبه رویشان ایستاد و گفت:هی دوستان!آیا می دانید پدر ها و مادرها همگی
دروغگویانی هستند که فقط می خواهند فرزندانشان را از موهبت های الهی محروم.....
هنوز کلمه آخر از دهان موش خارج نشده بود که جغدی از آسمان فرود آمد و او را یک لقمه چپ کرد.
خار پشت ها به هم نگاهی انداختند،سری تکان دادند . ودوباره بازیشان را از سر گرفتند.آنها حتی یک
کلمه از حرفهای موش را نفهمیده بودند زیرا خارجی بودند و فارسی نمی فهمیدند!
از کتاب مدازما و سم سلطان نوشته ی علیرضا میر اسدا...
واقعا معجزه شده و شاید تا یکی ـدو ماه دیگه نتونم آپ کنم.واقعا زندگی داره اون چیزی که هست
رو نشونم می ده.گاهی آدم به خودش میگه واسه ی چی زنده است و بعد میگه نه دارم کفر میگم
و حرفشو پس میگیره و البته گاهی هم نه...همه به آدم میگن آره زندگی سخته ولی حالا مونده تا
بفهمی ویا ......... .
می دونم اصلا مقدمه خوبی نبود اونم بعد از یکماه ننوشتن.ولی خب یه خرده که فکر بکنی می بینی
از فواید وبلاگ یکی اش اینه که بتونی حرف دلتو بنویسی و دیگران اونو بخونن.دلت رو به این خوش کنی
که آره کسانی هستند که بفهمن تو چی میگی....
دیگه نمی خوام ادامه بدم اگه بخوام بنویسم و اون چیزی که واقعا هست رو بگم از شاهنامه هم طولانی
تر میشه.پس دیگه ادامه نمی دم.
یه داستان کوتاه و جالب می خوام واسه تون بنویسم که قرار هم نیست به شما پندی بده(مثل داستان
های قبلی ام)....این داستان از کتاب(مدازما و سم سلطان) نوشته ی آقای علیرضا میر اسدا...
قول های پدر
وقتی کلاس اول بودم پدرم قول داد اگر معدلم ۲۰شود برایم عروسک می خرد.
معدلم ۲۰شد اما نخرید.
کلاس پنجم که بودم پدرم قول داد اگر شاگرد اول بشوم برایم تفنگ بادی می خرد .
شاگرد اول شدم اما نخرید.
دیپلم که گرفتم پدرم قول داد اگر رشته ی پزشکی قبول شوم برایم ماشین می خرد.
قببول شدم اما نخرید.
پزشک عمومی که شدم پدرم قول داد اگر تخصص هم بگیرم برایم مطب می خرد.
تخصص گرفتم اما نخرید.
حالا من جراح قلبم
پدرم ۶۳ساله است و قلبش نیاز به جراحی دارد.
به او قول داده ام که عملش می کنم
اما.......
من یک سنت پیدا کردم...
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول ،آن هم بدون هیچ
زحمتی ،خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز سرش را به
سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج)!!.او در مدت زندگیش ،۲۹۶سکه ی یک سنتی،۴۸ سکه ی ۵سنتی،
۱۹ سکه ی۱۰ سنتی،۱۶ سکه ی ۲۵ سنتی،۲سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی ۱دلاری
پیدا کرد.یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.
در برابر به دست آوردن این ۱۳دلار و ۲۶سنت،او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹طلوع خورشید،درخشش ۱۵۷
رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان،در حالیکه از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ،
ندید.پرندگان در حال پرواز ،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ،هرگز جزیی از خاطرات او نشد.
از کتاب(۱۷ داستان کوتاه کوتاه)
با اینکه خیلی فانتزی نوشته شده اما به خوبی می شه منظورشو فهمید.شاید یه طعنه ی بزرگ به
آدم بزرگ ها....!!!!
شاید تعجب بکنید،وقتیکه بدانید
با اینکه مدت زیادی است مرا می شناسید،
با آهنگهایم شما را فریب داده ام.
و با شعرهایم شما را دست انداخته ام.
حالا دیگر ماموریت من تمام شده
برای این که جماعت آدمیزاد را دیده ام.
حالا دیگر اشکالی ندارد که همه بدانند من از سیاره ی دیگر آمده ام.
اسم واقعی من گیلپیچ است،قدم۸۴سانی متر است وقتی که تصور میکنی بامن دست دادی
در واقع در گوشم زدی.
من پسر زرب هفتم هستم.از نژادی قدیمی و در شرف انقراض
مرا به اینجا فرستادند تا ببینم
آیا سیاره ی شما برای زندگی کردن جای امنی هست یا نه؟
صبح فردا من با یک کیوـ الکترا ـ بلو از اینجا می روم.
همچنان که از ماه دور می شوم به سمت راست می پیچم.به طرف سیاره ی مشتری و به خدمت
ریش سفیدها می رسم. وآنها درباره ی این مکان،یعنی زمین ،
که آیا می تواند جایی مناسب برای زندگی مردم سیاره ی دیگر باشد،از من سوال میکنند.
خواهم گفت که شما تا چه حد به جنگ و جدال علاقه دارید و اینکه هیچگاه نمی خواهید
از اشتباهتان درس عبرت بگیرید.
خواهم گفت که با پیر ها چگونه رفتار می کنید.و به جوانان چه چیزها یاد می دهید.
و گاو آهن تان را ذوب می کنید تا از آن تغنگ بسازید.
از این که با شما آشنا شدم خوشحالم.اما به زودی به هم نژادهایم خواهم پیوست.
و دیر یا زود سیاره ی شما را ترک خواهم کرد.
قسمتی از اون رو می نویسم.داستان(نان)نوشته ی خانم مارگارت اتوود است.
یک زندان را تصور کن.چیزی را می دانی که هنوز به زبان نیاورده ای.آنها که مسئول زندان اند میدانند
که تو میدانی.آنهایی هم که مسئول نیستند میدانند.
اگر بگویی،۳۰یا۴۰یا صد نفر از دوستانت ،رفیقانت،دستگیر و اعدام میشوند.
اگر نگویی،امشب مثل دیشب خواهد بود.
همیشه شب را انتخاب میکنند.اما تو به فکر شب نیستی،به فکر تکه نانی هستی که به
تو داده اند.چه مدت طول می کشد؟
تکه نان قهوه ای بود و تازه.و تورا به یاد آفتاب انداخت که می افتاد روی کف چوبی زمین.
تو را به یاد کاسه ای انداخت،کاسه ای زرد که روزگاری در خانه ات بود.تویش سیب بودوگلابی
روی میزی بود که آنرا هم به خاطر داری.
گرسنگی یا درد نیست که دارد تو را می کشد،نبودن آن کاسه ی زرد است.به خودت می گویی
که اگر می توانستی کاسه را در دستانت بگیری،درست همین جا،از پس تحمل همه چیز بر می آمدی۰
نانی را که به تو داده اند مخرب است.خیانت برانگیز است.معنایش زندگی نیست...
داستان (شب عروسی) معرفترین داستانش است که من این داستان را برای شما انتخاب کردم
شب عروسی
از سال هزار ونهصدو پنجاه و سه دارم توی دکه ی روزنامه فروشی این ایستگاه اتوبوس کار
می کنم،در انتظار اینکه زن زندگی ام از راه برسد.وقتی این شغل نصیبم شد،دیوار آنجا تازه
رنگ شده بود،آن موقع سبز روشن بود.نظامیهای جنگ کره می ایستادند و سیگار می خریدند
ومن آرم های ارتش،گاردساحلی،نیروی دریایی،وتفنگداران دریایی را یاد می گرفتم.یک بار،یک
سفیدپوست قدکوتاه گردن کلفت کت قهوه ای با تفنگ به من حمله کرد.دو دندانی را که توی دهنش
باقی مانده بود نشانم دادولوله ی اسلحه ی کوچک اش راگرفت رو به قلبم.هرچه پول بود بهش دادم
اما اصلا نترسیدم.آنطور که من دیدم درست عین خودم بود،می توانستم همانجا ،پشت دخل ،
بمیرم ویکراست بروم توی پوست او،با چند دلار برای خرج کردن.ما یکی بودیم.این بود که پول را
دادم دستش ودرجا حس کردم که پولدارتر شده ام ـــ ۳۲۳دلارـــ وقبل از اینکه پلیس خبر کنم،
گذاشتم برود.شنیدم که هیچوقت دستگیرش نکردند،بعد شنیدم در یک ایالت دیگر دستیگرش
کرده اند،بعدها شنیدم که مرده اش را توی پارکینگ فرودگاهی در کانزاس پیدا کرده اند.نمی دانم.
شاید هنوز هم آزاد باشد.شاید برگردد.......
توی ایستگاه اتوبوس هر اتفاقی ممکن است.دهه ی ۶۰به قول خودمان،هیپی ها بودند،
جوانهایی با لباسهای پاره پوره.با همه ی زندگی شان می رفتند توی کیسه خواب،با کوله
پشتی و چادر لوله شده.
همان موقع ها بود که کم کم به این فکر افتادم که شاید بالاخره زن زندگی ام از راه برسد،دختری
که ازپسرهای مو دراز خسته شده،و با من می آیدخانه و دستم را می گیرد و توی تختخواب من و
روی فنرهای جیرجیروی من با من غلت می زند.چشم براه بودم۰ یک روز خانم جوانی را دیدم:
حسابی خسته بود ومحتاج یک دوست.برایش ساندویچ خریدم با قهوه و یک فنجان کره بادام
زمینی.برایش چندتا آسپرین خریدم و یک شیر نیم لیتری ویک پیراهن یادگاری.بهش گفتم
خانه ای دارم که می تواند بیاید تویش خستگی در کند وبماند.هرقدر که دلش بخواهد.گفتم
خانه ی مجللی نیست و اول و آخرش یک اتاق است،اما هر چه دارم مال اوست.....
موهایم را نوازش کرد.گفت که قلبم پر از مهربانیست.گفت که باید ۱۲ساعتی بخوابد وبعد میرود.
بردمش خانه.افتاد روی تخت و گریه کرد.ـــ بهم گفت که (خیلی مهربان ام).و بعد مثل مرده افتاد و
خوابید.روی زمین کنارش دراز کشیدم.وگفتم همانجا میمانم.نیمه های شب با تب و تاب بیدار
شدم.و اتاق داشت دور سرم می چرخید.فکرم کار نمیکرد.هوا سنگین شده بود.من خزیدم وخودم
را سر دادم روی تخت کنار او.هنوز هم لباس کامل تنش بود.مثل دریا نفس می کشید.دست زدم
به تنش.فقط از روی لباسش.اصلا بیدار نشد.فقط آه کشید و غلت زد.صبح که بیدار شدم،رفته
بود. از سال ۱۹۵۱ دارم اینجا کار میکنم که زن زندگی ام از راه برسد.گمانم آمد.بعضی از عروسی
های خوب خیلی طولانی نیستند.
تعریف کند.تا این که هزارو یک شب شد و پادشاه از کشتنش صرف نظر کرد.حالا من هم می خواهم برای
شما قصه بگویم حالا مهم نیست که این قصه ها را خودم نگفته ام مهم اینست که سعی میکنم بهترین
قصه ها را از بهترین یا شایدم معمولی ترین!!!نویسنده ها برای شما بازگو کنم البته گاهی هم قصه ها
از خودم خواهد بود.البته این قصه ها همه کوتاهند و زیاد وقت شما را نمی گیرند.شایدم حکایتند!البته
تشخیص اخلاقی یا غیر اخلاقی بودن آنها را به شما واگذار می کنم.اما بهتر است که این قصه ها را
بخوانید ،شاید روزی شما هم مجبور شوید برای زنده ماندن ،قصه تعریف کنید.حالا حقیقی یا خیالی
انتخاب با شماست...
عصر ماه اکتبر خوان رامون خیمنس ـــ ترجمه:عباس پژمان
تعطیلات تابستانی تمام شده و بچه ها با اولین برگ هایی که زرد شده است به مدرسه بازگشته اند.
تنهایی...منزل که مثل خورشید از برگ های مرده و زرد پر شده است خالی به نظر می رسد.آدم خیال
می کند،که فریادهایی را می شنود که خیلی وقت پیش شنیده بود وصدای خنده هایی می آید که گم
شده اند...بر روی بوته هایی که هنوز گل می دهند،عصر آهسته آهسته سایه می گسترد.آتش های
غروب در آخرین گلها می گیرد و شعله ورشان می کند.و باغ که مثل شعله عطرآگینی است که به سمت
آتش های شفق بالا می رود،بوی گلهای آتش گرفته را میدهد.سکوت...پلاترو که مثل من حوصله اش سر
رفته است نمی داند چه کار کند.با تردید و آهسته آهسته به سمت من می آید و آن وقت اعتماد به نفس
پیدا کرده و با خشک و سختش از روی کاشی ها آستانه می گذرد وبامن وارد خانه می شود...
(من نویسنده ای فقید هستم اما نه به معنای آدمی که چیزی نوشته و حالا مرده بلکه به معنای آدمی که مرده و حالا دارد می نویسد. ) ماشادو د آسیس
سلام به همه ی دوستای خوب وبلاگ نویسم...دلم برای همه تون تنگ شده .امروز دقیقا دو ماه میشه
که ننوشتم...خب شاید خیلی ها از من گله داشته باشن که چرا این همه وقت چیزی ننوشتم اما به من
حق بدید چون واقعا شرایطش نبود.از همگی تشکر می کنم که منو فراموش نکردید و امیدوارم که بتونم
جبران کنم.
و اما امروز می خواستم بگم که برنامه های زیادی هستن که میخوام اجراشون کنم و تغییر و تحول
اساسی توی وبلاگم ایجاد کنم.امیدوارم که تا یکی دو روز آینده این اتفاق بیفته..منتظر باشید....