تبليغاتX
سرزمین هیچکس
این وبلاگ سرزمین همه است.در واقع اینجا مال هیچکس نیست.پس مال همه است.
سلام دوستان اول از همه ممنونم از همه ی کسانی که لطف می کنن می یان واسه ی من نظر می دن.دستتون درد نکنه.دوم اینکه ببخشید من خیلی دیر آپ میکنم.سرم شلوغه..یعنی تقصیر این کلاسهایی یه که من میرم.وقتمو به کلی گرفته واسه همین دیر آپ میکنم....دلیل دیگه اینکه همانطور(!!!)که قبلا گفتم هوای حوصله ابریست...سوژه واسه نوشتن هم کم آوردم...دیگه اینکه دوست دارم شما دوستان خوب!!!!!!!!!!!!بیاین واسم نظر بدین چند تا موضوع پیشنهاد کنید من در موردش بنویسم..به خدا دیگه مغزم هنگ کرده...هیچی به نظرم نمی یاد.شاید شما بیاین یه چیزی بگین یه سوژه جدیدی ..یه چیزی...و در پایان اینکه منتظر نظراتتون هستم بیاین این دوست وبلاگ نویستونو از این گیجی و سردر گمی نجات بدید..حتما شنیدین که می گن :(تو نیکی می کن ودر دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز)  بله  شاید از این حرفای من تعجب کنید ..راستی یه چیز دیگه هم اینکه من زیاد در امر ضرب المثل وارد نیستم..خلاصه اینکه اگه هم اشتباهی گفتم شما بذارید به حساب اینکه من تخصصی در امر ضرب المثل ندارم...دیگه اینکه ببخشید اینقدر چرت وپرت گفتم ........زیاد حالم خوب نیست...امیدوارم تو پست بعدی جبران کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 21:27  توسط الهام.م  | 

از دوستی با مردم احمق بپرهیز که می خواهد به تو نفعی رساند اما دچار زیانت میکند.از دوستی با بخیل بپرهیز زیرا آنچه را که سخت به آن نیاز داری از تو دریغ میدارد واز دوستی با بدکار بپرهیز که به اندک بهایی تو را می فروشد.از دوستی با دروغگو بپرهیز که او به سراب ماند دور را به تو نزدیک ونزدیک را به تو دور می نمایاند .(نهج البلاغه ـحکمت۳۸) میلاد با سعادت حضرت علی (ع) وروز پدر را تبریک می گویم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 12:47  توسط الهام.م  | 

سلام دوستان عزیز...اول از همه این مطلبو بخونید بعدا" به شما خواهم گفت که......خیلی خوب خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد..خیلی زود.هیچکس چیزی به من نگفت وبه همین دلیل هیچوقت سر در نیاوردم که خیلی خوب خیلی زودتبدیل می شود به خیلی بد.آفتاب تبدیل شد به سایه به باران...شور وشوق تبدیل شد به لذت به درد...ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سردادن سرودهای غم انگیز خیلی زود.باتا ابد شروع شد واد تبدیل شد به گاهی به هیچوقت...و"مرا دوست داشته باش"تبدیل شد به جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر خیلی زود...اگر هیچکس به تو نگفته باشد ،حالا دیگر باید بدانی که خیلی خوب خیلی زود تبدیل میشود به خیلی بد..خیلی زود.......این داستان نوشته ای از شل سیلور استاین ،آهنگساز،شاعر،نویسنده،کارتونیست وفیلمنامه نویس کودکان معروف به عموشلبی در۲۵سپتامبر سال۱۹۳۲در شهر شیکاگو از ایالت ایلی نوی آمریکا متولد شد.او از سنین نوجوانی علاقه ی زیادی به طراحی  ونوشتن داشت.درسال۱۹۶۴کتاب (درخت بخشنده)او که از جمله معروفترین آثار اوست منتشر گردید.کتابهای :لافکادیو،*در جستجوی قطعه گمشده،قهرمان ،پاهای کثیف،عاشقانه ها و.....از جمله دیگر آثار این نویسنده ی سیاهپوست آمریکایی است.وی در روز دوشنبه در ۱۰ماه مه ۱۹۹۹در سن ۶۶سالگی در گذشت.سیلور استاین گرچه برای کودکان می نوشت اما من فکر میکنم در واقع منظور وی با بزرگ تر هاست.مطلبی که خواندید "از خیلی خوب به خیلی بد"نام دارد که نام یکی از کتابهای مشهور اوست انتخاب شده.من اینطور برداشت کردم که این مطلب در حقیقت وصفی از دنیای امروز است شما چطور فکر میکنید؟واقعا اینطور نیست؟

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 21:3  توسط الهام.م  | 

سلام...امروز بعد از مدتها اومدم وبلاگ نویسی...این نوشته ای که خواهید خواند مال من نیست.حالا اینکه نویسنده اش کیه بذارید به حساب اینکه اینجا سرزمین هیچکسه.اما این مطلب بیان احساس درونی منه وشاید احساس درونی خیلی از آدمهای دیگه که توی عصر ارتباطات احساس تنهایی میکنند......راستی چه لحظه ی سختیه وقتی آدم به فکر رفتن می افته.وقتی که باید همه چیز رو بذاره و بره،به جایی که بودن توی اون فضا رو یه لحظه هم تجربه نکرده.لحظات به سرعت میان ومیرن ولحظه موعود فرا میرسه لحظه جدایی با خودت با همه ی احساست وبا همهءوابستگی هات.اما وقتیکه آدما همه اون چیزهایی رو که می خوای براشون نادیده میگیرند.وقتی که شب می آد وبخواب میرند.فردا همه چیزو فراموش می کنند.راستی چرا خدا فردا رو آفرید؟چرا؟...وای نکنه ما،خودم،آدما خلق کردیم؟آخه خدا که چیز بد خلق نمیکنه.فردا که میاد من می مونمو خودمو خاطره ی دیروز که...ای کاش گنجشکی بودم که با اون کوچیکی از من خیلی بزرگتره چون ما آدما بزرگی رو نسبت به خودمون میسنجیم.اما بزرگی به اینه که بتونیم نا محدود باشیم،هر جا که دلمون خواست بریم،دل بکنیم از خود که خیلی نا قابلیم۰ اما اون کوچولوها دغدغه شون فقط ما آدمها ست.کاش روزی برسه که گنجشکها دیگه از ادما نترسن وپرواز به خاطر دل خودشون باشه.چه کنم که هوای حوصله ابریست.خدایا!قدری از عشق به من ببخشای چون سالهاست که سبدهایمان نه طعم سیب را ونه طعم زیبایی را چشیده اند   
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 13:28  توسط الهام.م  | 

داستان وبلاگ نویسی من از روزی شروع شد که آنلاین شدم تا برای روز تولد برادرم براش ایمیل بفرستم.اون روز بعد از اینکه ایمیلمو فرستادم دیسکانکت نشدم وبه طور خیلی ناگهانی رفتم توی پرشین بلاگ و یک وبلاگ ساختم.کار ساده ای بود اما تا ۲ـ۳ روز اول باورم نمی شد که که حالا دیگه منم وبلاگ نویسم.بعد از اون روز وبلاگ برام خیلی چیز مهمی شده بود واز همه چیزم حتی وقت درسم (با توجه به اینکه خردادماه نزدیک بود)می زدم ووبلاگ می نوشتم.حتی به خاطر وبم اطرافیانمن هم کلافه کردم.به خصوص مامانم..یه جور وابستگی شدید به وبلاگ وادارم می کرد هرروز وبلاگ بنویسم.البته نظرهای دیگران هم خیلی برام مهم بود.تا اینکه پس از مدتی احساس کردم دیگه نوشتن فایده ای نداره.چون با توجه به اینکه مطالبمو با وسواس تمام انتخاب میکردم اما هر وقت به وبم سر میزدم یا هیچکس برام نظر نداده بود یا هم ۱نظر که اونم معجزه بود!!!بعدش دیگه دلم گرفت وتصمیم گرفتم دیگه ننویسم.تا اینکه یکروز به وبلاگ یکی از دوستانم سر زدم ودیدم نوشته از پرشین بلاگ اومده بلاگفا منم به وبش توی بلاگفا سر زدم ودیدم خیلی بازدید کننده داره و به قول معروف حسابی کارش گرفته!!!!دیدم که تعداد نظراتی که اینجا واسش دادن با پرشین بلاگ قابل مقایسه نیست.در حالیکه هنوز همون جور می نویسه...خلاصه با تشوق او منم تصمیم گرفتم بیام بلاگفا.....حالا با تجربه هایی که کسب کردم سعی میکنم بهتر وبیشتر بنویسم ودر پایان جا داره از آقای هومن بخشی به خاطر همه ی محبت هاشون وامید دادن هاشون از ایشون تشکر کنم و امیدوارم همیشه موفق باشن که اگر ایشون نبودن منم حالا ای وبلاگ رو نمی نوشتم.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 17:32  توسط الهام.م  | 

سلام...من الهام.م هستم.قبلا در پرشین بلاگ می نوشتم.موضوع وبم هم ادبی بود.اونجا تجربه های زیادی کسب کردم که حا لا به دردم می خورند.همه چیز رو در پست بعدی توضیح خواهم داد.اما حالا که اینجا هستم....نمی دونم در بلاگفا چقدر می تونم موفق باشم اما خب..امید دارم.فکر می کنم اینجا بهتره اما معلوم نیست.اگر امید دادن های دوست وبلاگ نویسم نبود من دیگه وبلاگ نمی نوشتم.من امشب دوباره متولد شدم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 23:24  توسط الهام.م  |