تبليغاتX
سرزمین هیچکس
این وبلاگ سرزمین همه است.در واقع اینجا مال هیچکس نیست.پس مال همه است.
      سلام دوستان...این مطلبو مینویسم به خاطر اینکه پاییز یا همان خزون فصل غم نیست،فصل عشقه(نمی دونم چرا دوباره برات می نویسم.می دونم تو دیگه جوابی واسه من نداری!راستی چرا موقع رفتن خداحافظی نکردی؟جوابی نمی خوام ،نمی تونم که بخوام.چون می دونم حرفی نمی زنی.وخب دیگه کاری از دستم بر نمیاد.تا اونجایی که می تونستم همراهت بودم و حالا تموم...الان فقط اون جمله ی معروف نمی گذاره آروم بشینم ،یادت هست؟{برای با هم بودنمان ،باهم ماندنمان،چیزی لازم است،چیزی به ساذگی همدلی..}دروغ ساده ای بود این همدلی...حتی دیگه کلمه اش هم برام آشنا نیست...دیگه نمی شناسمش...هیچ جسم وروحی نمی بینم!!!!!نه محبت میکنی نه میخندی،نه حس میکنی...می دونی!دلم می خواست گریه کنم اما مدت هاست که نمی تونم .نه بغضی نه هق هقی....برای تو که فرقی نمیکنه اگه چشمای من عین کویر خشک شده باشن...این نامه رو نمی دونم کی می خونی شاید تو دلت جوابی برای من داشته باشی.خداحافظی نمی کنم مثل همیشه این آخرین نامه نیست...) درسته که این عاشقانه!!!!!!!!!!!!!امیدوار نبود اما خب به فصلش می یاد...بهار که نیست ،خزونه......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 15:49  توسط الهام.م  | 

           خب،تابستان هم نفس های آخر را میکشد وبه ماه رویایی پاییز نزدیک می شویم وبعد از آن هم زمستان طولانی را پیش رو داریم.نمی دانم چرا همیشه زمستان از بقیه ی فصول طولانی تر به نظر می رسد.هر کسی چیزی می گوید.....بگذریم....همه سعی میکنند تا از این یک هفته ی آخر نهایت استفاده را بکنند.البته اکثرا برای آغاز پاییز وشروع مدارس خرید میکنند ..بچه ها هم اضطراب دارند.اما من فقط احساس می کنم همه چیز تکراری است.همان کارهای قبلی همان شروع همان حس...اما خب این تکرار چیزی نیست که بشود تغییرش داد همیشه همین طور خواهد بود.دقیقا مثل شب عید که همه برای خرید عید توی بازارها وپاساژها شلوغ میکنند....من فکر میکنم ما آدمها برای اینکه از فصلی به فصل دیگر وارد شویم بیشتر از هر چیز نیاز به آمادگی روحی داریم ...شخصا من هر موقع که از فصلی به فصل دیگر وارد میشوم  چند روز اول حال وهوای دپرسی دارم.یه جوری می شم وبه این فکر میکنم که زمان چقدر سریع می گذرد وما واقعا حسش نمی کنیم. می تونم بگم سرعت گذر زمان داره از سرعت نور هم بیشتر می شه.واسه همینه که حسش نمی کنیم.ما فقط گذر زمان رو از روی سردی و گرمی هوا حس می کنیم.انگار هر سال زمین داره تندتر می چرخه.من نمی دونم شما هایی که این نوشته رو می خونین وقتی فصول عوض می شن چه حسی دارین..؟اما من فقط می تونم بگم :به جای اینکه نگران کفش ولباس باشم نگران دپرسی های روزهای اول پاییز هستم. هوا به من یه حسی رو القا میکنه که بیانش سخته.ولی بیاین یه خرده هم فکر کنیم.به اینکه عمرمون مثه برق وباد می گذره....به اینکه الان کجاییم آینده کجا خواهیم بود...هیچ کی نمی دونه می خواد چی کار کنه چون نمی دونه چی پیش میاد.همه چیز بیش از تصور ما زود اتفاق می افته.
+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 15:36  توسط الهام.م  | 

سلام ..من پس از مدتها بالاخره سیستممو گرفتم.یعنی درست شد.احساس خوبی دارم.اما حرف کم آوردم.راستی شنیدی که می گن اونی دوست واقعیه که باهات گریه کنه نه اونی که باهات می خنده.توی این مدت دوستای واقعی مو شناختم ازشون ممنونم به خاطر اینکه منو به دست فراموشی نسپردن.مثه همیشه بودن.امیدوارم که این دوستان وبلاگ نویسم همیشه موفق باشن.در پایان با تشکر از :هومن وآرش و سپیده.. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 21:41  توسط الهام.م  | 

        همه چیز باطل است .انسانرا از تمامی مشقتش که زیر آسمان میکشد چه منفعت است.یکطبقه میروند و یکطبقه می آیند. وزمین تا ابد پایدار می ماند .آفتاب طلوع میکند وغروب میکند. وبه جاییکه از آن طلوع نمود می شتابد..... باد به طرف جنوب می رود وبه طرف شمال  دور میزند.همه ی چیزها پر از خستگی است که انسان آنرا بیان نتواند کرد چشم از دیدن سیر نمی شود و گوش از شنیدن مملو نمی گردد.انچه بوده است همان است که خواهد بود.همان است که خواهد شد.وزیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست..آیا چجیزی هست که درباره اش گفته شود..ببین این تازه است..
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 12:10  توسط الهام.م  | 

سلام دوستان....این مدت طولانی که من نبودم!!!و ننوشتم تقصیر خودم نبوده ..

من در تمام این مدت دلشوره داشتم که نکنه دوستامو از دست بدم که البته حس میکنم الان این اتفاق افتاده....کامپیوتر من الان ۲ هفته است که خرابه و من الان با دوستم توی کافی نتم ...راهی جز این نداشتم.مطلب جدید هم نوشتم ولی فکر نکنم بتونم حالا حالا ها بنویسم چون کامپوتر ندارم.خلاصه که امیدوارم منو فراموش نکنین.من دوباره میام....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 10:37  توسط الهام.م  |