آپ نکرده بودم..اما خب..امشب طلسمو شکستم.راستی بگم که این آخرین پستی است که در مورد
عشق می نویسم....در ضمن شعری که می خونید رو خودم پارسال!!!!!گفتم.خب پس بزن بریم!!!!!
عشق می نشیند پشت پنجره و
من تماشایش می کنم.
مثل یک کبوتر است
نمی توانی بگیری اش
به محض اینکه
نزدیکش بشوی
پر می زند و به دور دست ها
پرواز می کند
وحتی اگرتا ابد
منتظرش بمانی یقینا
باز نخواهد گشت!!
اگر اهل خیالید،بیایید،
اگر اهل خیال و دروغ و آرزویید،بیایید،
اگر اهل دعایید،
اگر اهل خرید سحر آمیز لوبیایید!...
اگر اهل امیدید،
یا اهل وانمودید،بیایید،
کنار آتش من بنشینید
لباسی از حکایت،ز تار وپود زرین
برای خود ببافید.
بیایید،بیایید
روزی من زبان گلها را می دانستم،
روزی هر آنچه را که کرم ابریشم می گفت می فهمیدم.
روزی من پنهانی به پر حرفی سار ها می خندیدم ،
و در بستر خود
به گفت و گو با پروانه ها می نشستم.
روزی من همه ی پرسشهای زنجره ها را می شنیدم.
و پاسخ می گفتم.
با هر دانه ی برفی که به زمین افتاد وهنگام مردن می گریست.
من هم می گریستم.
روزی من زبان گلها را می دانستم .... .
چگونه بود آن زبان؟
چگونه بود؟؟؟؟
شل سیلور استاین
امروز می خوام دوباره براتون یکی از ترانه های برگزیده شل سیلور استاین از کتاب
عاشقانه ها،بر خلاف ترانه ی قبلی امیدوار کننده است.چون این مطلب برای خودم
جالب بود می نویسمش ،امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...
می خواهم علفم را از پنجره بیرون بیندازم ،
زرورق هایم را مچاله کنم،
و از خیر کیف و سر خوشی بگذرم،چون آنچه می خواهم
سر سوزنی از عشق توست
همه چیز را به شکل اول در می آوریم
و طولی نمی کشد که دیگر نیازی ندارم
به چیزی متکی باشم
چیزی که به آن علاقه داشتم
برای اینکه عشق تو برای سر مستی من کافی است.
همه چیز را به شکل اول در می آوریم،
به شرطی که از من نپرسی چطور.
دلیل همه ی بدبختی هایم همین بوده
ولی فکر می کنم از فردا شروع خواهم کرد
چون حالا می توانم یک بست بزنم.
من هنوز زنده ام و امیدوار به اینکه بازم وبلاگ می نویسم.من غیبت طولانی
داشتم قبول ،اما شما هم خیلی با معرفت نیستید.من هر بار که میام به وبم
سر بزنم واسه ۱۰۰ تا وبلاگ نظر می ذارم اما از اون تعداد فقط یکی دو نفر بهم سر میزنن!!!خب دیگه مردم سرشون شلوغه بیکار نیستن که بیان واسه وب من نظر بدن.اصلا شاید بعضی ها هم هیچ نظری ندارم الان هم که آپ کردم فقط واسه اینه که بگم:من هنوز زنده ام....