دوست داشتنی ترین مکانها ،خونه ی دوستم (سپیده)بوده.چون همیشه من و سپیده وقتی با هم
باشیم و البته کسی هم مزاحم ما نشه ،اوقات خیلی خوبی خواهیم داشت.اینو به عنوان مقدمه گفتم
چون الان خیلی شارژم و البته کمی تا قسمتی خسته.می خوام از الان که ساعت ۱۰ شب هست یه
خرده برگردم به عقب تر،یعنی زمانو بر گردونم عقب و از اول براتون روایت کنم!!!
ما بین سرو صدا و شلوغی همکلاسی هام(توجه داشته باشید:همکلاسی هام نه دوستام)که ناشی
از بیکاری مفرط به دلیل اعتصاب دبیران گرامی بود ناگهان در زندان کلاس باز شد و ناظم که در اینجا نقش
زندانبان رو ایفا میکنه ،با صدای بلند گفت:الهام.م تو آزادی!!!ومن از خوشحالی در پوست خود
نمی گنجیدم و همچنین سپیده.چون که من او را هم با خودم از زندان آوردم بیرون.آخه سپیده گفت:که
به رفتن قانعه!!!
همه ی همکلاسی های عزیزم!!!!!!!!!!!!!!شروع کردن به اعتراض.که چرا الهام.م آزاد می شه و ما رو
آزاد نمی کنن.زندانبان مهربان با لبخندی تمسخر آمیز و مهیج به زندانیان دیگه گفت :که الهام.م مامانش
اومد و سند گذاشت .!!!!من و سپیده هم معطل نکردیم فوری وسایلمونو برداشتیم و فلنگو بستیم!
(قراره فردا برم ملاقاتشون ،حالا تا ببنیم چی پیش می یاد)بعد از آزادی از زندان من به خونه ی سپیده
تبعید شدم(خداییش خونه مجردی هم واسه خودش عالمیه ) و حالا که دارم این پست رو می نویسم
در وطنم هستم و در آزادی و سلامتی کامل به سر می برم.و در پایان فقط می تونم بگم که:
خدا آزادی رو از هیچ بنده ایش نگیره ...!!!(از اینکه منو تحمل کردید و چرت و پرت ها و روایت یک روز
زندگی منو خوندین واقعا سپاسگزارم)
البته در زمان بچگی ...حتما برای شما هم پیش اومده که مجبور به انجام کاری بشین که اصلا از اون کار خوشتون نمی یاد.در این زمان حتما اولین فکری که به ذهنتون می رسه اینه که چطور می تونید از زیر کار در برین!!!خب،مشکل منم دقیقا همین بود...راستش من همیشه مخصوصا زمانیکه مهمان برای شام یا ناهار داشتیم از سفره جمع کردن یا پاک کردن سفره بدم می اومد.چون باید این همه بشقاب یا ظرف و ظروف دیگه رو هی ببری و بیاری.منم وقتی بچه بودم واسه ی اینکه از زیر این کار در برم بعد از صرف شام یا ناهار فوری می رفتم توی دستشویی و شروع می کردم به مسواک زدن.باورتون می شه که من حتی گاهی نیم ساعت!!!!مسواک می زدم!راستش می خواستم واسه ی نیم ساعت جلوی چشم کسی نباشم تا مجبور بشم کمک کنم یا سفره جمع کنم یا...و راستش بهترین بهانه هم بود چون کسی هم چیزی نمی تونست بهم بگه..چون دلیلم موجه بود.خب داشتم مسواک می زدم دیگه![]()