من یک سنت پیدا کردم...
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول ،آن هم بدون هیچ
زحمتی ،خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز سرش را به
سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج)!!.او در مدت زندگیش ،۲۹۶سکه ی یک سنتی،۴۸ سکه ی ۵سنتی،
۱۹ سکه ی۱۰ سنتی،۱۶ سکه ی ۲۵ سنتی،۲سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی ۱دلاری
پیدا کرد.یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.
در برابر به دست آوردن این ۱۳دلار و ۲۶سنت،او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹طلوع خورشید،درخشش ۱۵۷
رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان،در حالیکه از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ،
ندید.پرندگان در حال پرواز ،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ،هرگز جزیی از خاطرات او نشد.
از کتاب(۱۷ داستان کوتاه کوتاه)
با اینکه خیلی فانتزی نوشته شده اما به خوبی می شه منظورشو فهمید.شاید یه طعنه ی بزرگ به
آدم بزرگ ها....!!!!
شاید تعجب بکنید،وقتیکه بدانید
با اینکه مدت زیادی است مرا می شناسید،
با آهنگهایم شما را فریب داده ام.
و با شعرهایم شما را دست انداخته ام.
حالا دیگر ماموریت من تمام شده
برای این که جماعت آدمیزاد را دیده ام.
حالا دیگر اشکالی ندارد که همه بدانند من از سیاره ی دیگر آمده ام.
اسم واقعی من گیلپیچ است،قدم۸۴سانی متر است وقتی که تصور میکنی بامن دست دادی
در واقع در گوشم زدی.
من پسر زرب هفتم هستم.از نژادی قدیمی و در شرف انقراض
مرا به اینجا فرستادند تا ببینم
آیا سیاره ی شما برای زندگی کردن جای امنی هست یا نه؟
صبح فردا من با یک کیوـ الکترا ـ بلو از اینجا می روم.
همچنان که از ماه دور می شوم به سمت راست می پیچم.به طرف سیاره ی مشتری و به خدمت
ریش سفیدها می رسم. وآنها درباره ی این مکان،یعنی زمین ،
که آیا می تواند جایی مناسب برای زندگی مردم سیاره ی دیگر باشد،از من سوال میکنند.
خواهم گفت که شما تا چه حد به جنگ و جدال علاقه دارید و اینکه هیچگاه نمی خواهید
از اشتباهتان درس عبرت بگیرید.
خواهم گفت که با پیر ها چگونه رفتار می کنید.و به جوانان چه چیزها یاد می دهید.
و گاو آهن تان را ذوب می کنید تا از آن تغنگ بسازید.
از این که با شما آشنا شدم خوشحالم.اما به زودی به هم نژادهایم خواهم پیوست.
و دیر یا زود سیاره ی شما را ترک خواهم کرد.