تبليغاتX
سرزمین هیچکس
این وبلاگ سرزمین همه است.در واقع اینجا مال هیچکس نیست.پس مال همه است.
سلام...اینبار نوشته ام (عنوان)نداره....میدونی چون این دفعه داستانم از خودمه.نویسنده اش خودم

بودم!بالاخره پس از مدتها یه شب حس نوشتن اومد و نوشتم اما هرچی فکر کردم نتونستم عنوان 

جالبی براش پیدا کنم و برای همین اینبار از شما می خوام که بهم کمک کنید تا یه عنوان خوب براش

بنویسم.امیدوارم که کمکم کنید.لطفا عنوان پیشنهادی تون رو به صورت خصوصی برام بفرستید

اینجوری بهتره و هم دلیلی داره که فکر نمی کنم گفتنش زیاد اهمیتی داشته باشه.در هر حال منم

پیشاپیش از همفکری تون تشکر می کنم.

  

 پنجره باز بود.صدای قارقار کلاغها رو می شنید.اما حوصله ی اینکه از رختخواب بیاد بیرون ،نداشت.

به گذشته فکر میکرد۰ به کتابهایی که نخوند و به موسیقی که یاد نگرفت.به حرفهایی که نگفت و

به اشکهایی که نریخت!یاد بچه بازی هاش افتاد ،زمانیکه فکر می کرد خیلی بزرگ شده اما در

حقیقت بچه بود.یا موقعی که فکر میکرد خیلی زرنگه اما ساده بود.ولی حالا چی داره؟بعد از

گذشت این همه سال که هیچ اتفاق عجیب یا جالبی رخ نداده بود.وقتیکه همه ی روزها براش

عین هم شده بودن و همه ی شبها هم عین هم.حالا دیگه براش گذر زمان مهم نبود۰به خودش می

گفت این همه زمان رو از دست دادم حالا اینم روی بقیه اش.خسته بود ودیگه انگیزه ی اینکه بخواد

از رختخواب بیاد بیرون رو نداشت.و اینکه بخواد یه روز جدید رو شروع کنه....

هنوز پنجره  باز  بود  اما  کلاغها  رفته بودند. 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 14:16  توسط الهام.م  |