تبليغاتX
سرزمین هیچکس - حکایت های اخلاقی و شایدم ....
این وبلاگ سرزمین همه است.در واقع اینجا مال هیچکس نیست.پس مال همه است.
احتمالا ماجرای شهرزاد قصه گو را شنیده اید،او برای اینکه از مرگ فرار کند ،مجبور بود مدام قصه های تازه

تعریف کند.تا این که هزارو یک شب شد و پادشاه از کشتنش صرف نظر کرد.حالا من هم می خواهم برای

شما قصه بگویم حالا مهم نیست که این قصه ها را خودم نگفته ام مهم اینست که سعی میکنم بهترین

قصه ها را از بهترین یا شایدم معمولی ترین!!!نویسنده ها برای شما بازگو کنم البته گاهی هم قصه ها

از خودم خواهد بود.البته این قصه ها همه کوتاهند و زیاد وقت شما را نمی گیرند.شایدم حکایتند!البته

تشخیص اخلاقی یا غیر اخلاقی بودن آنها را به شما واگذار می کنم.اما بهتر است که این قصه ها را

بخوانید ،شاید روزی شما هم مجبور شوید برای زنده ماندن ،قصه تعریف کنید.حالا حقیقی یا خیالی

انتخاب با شماست...

 

                                      عصر ماه اکتبر                       خوان رامون خیمنس ـــ ترجمه:عباس پژمان

تعطیلات تابستانی تمام شده و بچه ها با اولین برگ هایی که زرد شده است به مدرسه بازگشته اند.

تنهایی...منزل که مثل خورشید از برگ های مرده و زرد پر شده است خالی به نظر می رسد.آدم خیال

می کند،که فریادهایی را می شنود که خیلی وقت پیش شنیده بود وصدای خنده هایی می آید که گم

شده اند...بر روی بوته هایی که هنوز گل می دهند،عصر آهسته آهسته سایه می گسترد.آتش های

غروب در آخرین گلها می گیرد و شعله ورشان می کند.و باغ که مثل شعله عطرآگینی است که به سمت

آتش های شفق بالا می رود،بوی گلهای آتش گرفته را میدهد.سکوت...پلاترو که مثل من حوصله اش سر

رفته است نمی داند چه کار کند.با تردید و آهسته آهسته به سمت من می آید و آن وقت اعتماد به نفس

پیدا کرده و با خشک و سختش از روی کاشی ها آستانه می گذرد وبامن وارد خانه می شود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 21:51  توسط الهام.م  |