تبليغاتX
سرزمین هیچکس - نان
این وبلاگ سرزمین همه است.در واقع اینجا مال هیچکس نیست.پس مال همه است.
سلام...امروزم یه داستان کوتاه دیگه...البته این داستان خیلی هم کوتاه نبود وبه همین خاطر من هم

قسمتی از اون رو می نویسم.داستان(نان)نوشته ی خانم مارگارت اتوود است.

یک زندان را تصور کن.چیزی را می دانی  که هنوز به زبان نیاورده ای.آنها که مسئول زندان اند میدانند

که تو میدانی.آنهایی هم که مسئول نیستند میدانند.

اگر بگویی،۳۰یا۴۰یا صد نفر از دوستانت ،رفیقانت،دستگیر و اعدام میشوند.

اگر نگویی،امشب مثل دیشب خواهد بود.

همیشه شب را انتخاب میکنند.اما تو به فکر شب نیستی،به فکر تکه نانی هستی که به

تو داده اند.چه مدت طول می کشد؟

تکه نان قهوه ای بود و تازه.و تورا به یاد آفتاب انداخت که می افتاد روی کف چوبی زمین.

تو را به یاد کاسه ای انداخت،کاسه ای زرد که روزگاری در خانه ات بود.تویش سیب بودوگلابی

روی میزی بود که آنرا هم به خاطر داری.

گرسنگی یا درد نیست که دارد تو را می کشد،نبودن آن کاسه ی زرد است.به خودت می گویی

که اگر می توانستی کاسه را در دستانت بگیری،درست همین جا،از پس تحمل همه چیز بر می آمدی۰

نانی را که به تو داده اند مخرب است.خیانت برانگیز است.معنایش زندگی نیست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 19:54  توسط الهام.م  |