تبليغاتX
سرزمین هیچکس - من یک سنت پیدا کردم...
این وبلاگ سرزمین همه است.در واقع اینجا مال هیچکس نیست.پس مال همه است.
سلام...تابستون داره نفسهای آخرشو می کشه و من هم فرصت رو غنیمت شمردم  و آخرین پست تابستانی رو هم نوشتم. اوایل تابستان گفته بودم که داستان کوتاه می نویسم و نوشتم.اما از این به بعد شاید برای مدتی داستان کوتاه ننویسم.خب البته بستگی داره ...شایدم داستان جالبی به دستم رسید و اونو برای شما نوشتم.اما نمی خوام وبلاگم به سمت کلیشه پیش بره و همیشه یک نوع مطلب بنویسم.باید تنوع هم وجود داشته باشه.و یک مطلب دیگه که می خواستم بگم اینه که با شروع پاییز و آغاز فصل مدارس ممکنه هر چند ماه یکبار آپ کنم و خلاصه اینکه خیلی دیر  شاید آنلاین بشم اما به همه قول میدم که در اسرع وقت به وبلاگ همه ی شما دوستان عزیزم سر می زنم و همیشه به یادتون هستم.

                                        من یک سنت پیدا کردم...

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول ،آن هم بدون هیچ

زحمتی ،خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز سرش را به

سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج)!!.او در مدت زندگیش ،۲۹۶سکه ی یک سنتی،۴۸ سکه ی ۵سنتی،

۱۹ سکه ی۱۰ سنتی،۱۶ سکه ی ۲۵ سنتی،۲سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی ۱دلاری

پیدا کرد.یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.

در برابر به دست آوردن این ۱۳دلار و ۲۶سنت،او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹طلوع خورشید،درخشش ۱۵۷

رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان،در حالیکه از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ،

ندید.پرندگان در حال پرواز ،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ،هرگز جزیی از خاطرات او نشد.

                                از کتاب(۱۷ داستان کوتاه کوتاه)

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 13:58  توسط الهام.م  |