تبليغاتX
سرزمین هیچکس - وقتی زندگی واقعا اون چیزی که هست رو بهت نشون میده...
این وبلاگ سرزمین همه است.در واقع اینجا مال هیچکس نیست.پس مال همه است.
سلام دوستای خوبم...آره می دونم یکماهه که آپ نکردم...البته همین الان هم که دارم آپ میکنم

واقعا معجزه شده و شاید تا یکی ـدو ماه دیگه نتونم آپ کنم.واقعا زندگی داره اون چیزی که هست

رو نشونم می ده.گاهی آدم به خودش میگه واسه ی چی زنده است و بعد میگه نه دارم کفر میگم

و حرفشو پس میگیره و البته گاهی هم نه...همه به آدم میگن آره زندگی سخته ولی حالا مونده تا

بفهمی ویا ......... .

می دونم اصلا مقدمه خوبی نبود اونم بعد از یکماه ننوشتن.ولی خب یه خرده که فکر بکنی می بینی

از فواید وبلاگ یکی اش اینه که بتونی حرف دلتو بنویسی و دیگران اونو بخونن.دلت رو به این خوش کنی

که آره کسانی هستند که بفهمن تو چی میگی....

دیگه نمی خوام ادامه بدم اگه بخوام بنویسم و اون چیزی که واقعا هست رو بگم از شاهنامه هم طولانی

تر میشه.پس دیگه ادامه نمی دم.

یه داستان کوتاه و جالب می خوام واسه تون بنویسم که قرار هم نیست به شما پندی بده(مثل داستان

های قبلی ام)....این داستان از کتاب(مدازما و سم سلطان) نوشته ی آقای علیرضا میر اسدا...

                            قول های پدر

وقتی کلاس اول بودم پدرم قول داد اگر معدلم ۲۰شود برایم عروسک می خرد.

معدلم ۲۰شد اما نخرید.

کلاس پنجم که بودم پدرم قول داد اگر شاگرد اول بشوم برایم تفنگ بادی می خرد .

شاگرد اول شدم اما نخرید.

دیپلم که گرفتم پدرم قول داد اگر رشته ی پزشکی قبول شوم برایم ماشین می خرد.

قببول شدم اما نخرید.

پزشک عمومی که شدم پدرم قول داد اگر تخصص هم بگیرم برایم مطب می خرد.

تخصص گرفتم اما نخرید.

حالا من جراح قلبم

پدرم ۶۳ساله است و قلبش نیاز به جراحی دارد.

به او قول داده ام که عملش می کنم

اما.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 22:11  توسط الهام.م  |