تبليغاتX
سرزمین هیچکس - من هنوزم برای شما قصه تعریف می کنم...
این وبلاگ سرزمین همه است.در واقع اینجا مال هیچکس نیست.پس مال همه است.
سلام...این دفعه دیگه نمی خوام مقدمه رو با حرفهای تکراری ببخشید و بعد از چند ماه آپ کردم و

مرسی که به یادم بودی و......شروع کنم.

می دونی!همیشه شروع کردن سخته.از نظر من هم شروع کردن و هم به پایان بردن هر دو سخته اما

     شروع کردن سخت تره.می دونی الان منم همین مشکلو دارم.امیدوارم که درکم کنی!

راستش مطلبی که می خوام بنویسم ربطی به ایامی که در آن هستیم ،نداره.راستش من همیشه

همین جور بودم.هیچوقت نوشته هام مناسبت نداشته.چرا در چند مورد مثل عید نوروز و ... اینطور

بوده اما در کل نه.

داستان امروز گرچه در قالبی مثل داستانهای کودکانه است اما حرفهایی برای گفتن دارد.

به اصطلاح (دیگه اونش با خودتون) یعنی هر کسی هر جور می خواد می تونه برداشت کنه..!

 در هر حال امیدوارم که خوشتون بیاد...

                                                           موش و خار پشت ها

موش کوچکی بود،که هیچوقت خانه اش را ترک نمی کرد.چون والدین اش به او اجازه نمی دادند.

هر بار موش کوچک می خواست به بهانه ای از خانه خارج شود پدرش می دوید ،در را می بست

و می گفت:بیرون این در به جزبدبختی و فقر و گرسنگی چیزی در انتظار تو نیست. و هر بار موش کوچک

میخواست از پنجره بیرون را نگاه کند،مادرش با اضطراب پرده ها را سنجاق میکرد و می گفت:مرگ در

باغچه قدم می زند و جهنم از کوچه آغاز می شود.بیرون این در دنیای کوچکی است که فقط برای لاشه

ها جا دارد.(مادرش کمی فلسفه خوانده بود)

موش کوچک مجبور بود از صبح تا شب در خانه بماند،کتابهایش را ورق بزند،برنج کهنه بخورد،وسر خودش

را با آتاری و بازیهای کامپیوتری گرم کند.

اما بالاخره یک روز صبرش تمام شد و در ساعتی که پدر و مادر به بهانه دیدار از همسایه ها در زیر زمین

خلوت کرده بودند از خانه خارج شد.

او ابتدا با وحشت از پله ها بالا رفت و از یک در بزرگ گذشت تا به یک اتاق عجیب رسید که بوی بسیار

خوبی ازآن می آمد.بعد از ستون عظیمی  که در واقع پایه یک میز بود،بالا رفت و به انواع خوراکیهایی

رسید که فقط عکس آنها را در برنامه های تلویزیونی دیده بود،ولی هرگز طعمشان را نچشیده بود.

موش کوچک از تمام  غذاها خورد و وقتی سیر شد خودش را به پنجره رساند و باغچه را دید.جاییکه

قرار بود مرگ در آن قدم بزند،پر از گلهای رنگارنگ و زیبایی بود که فقط عکس آنها را در کلکسیون

شخصی برادر مرحومش دیده بود.

موش خوشحال از پنجره خودش را به باغچه رساند و از عطر گلها چنان سرخوش شد که بی پروا

شروع به جست وخیز کردو طول باغچه را طی کرد تا به کوچه رسید.

در کوچه هم خبری نبود و جهنم مطمئنا از آنجا آغاز نمی شد.اما محض اینکه وارد جوب شد و سفرش را

از آنجا آغاز کرد.و آنقدر از خانه دور شد که دیگر نمی توانست بازگردد.

موش رفت و رفت تا به پارک بزرگی رسید و صدای پرنده ها از هر سویش شنیده می شد

کم کم هوا رو به تاریکی می رفت که چشم موش به دو خارپشت افتاد .آنها سر میزی شطرنج بازی

می کردند.موش جلو رفت روبه رویشان ایستاد و گفت:هی دوستان!آیا می دانید پدر ها و مادرها همگی

دروغگویانی هستند که فقط می خواهند فرزندانشان را از موهبت های الهی محروم.....

هنوز کلمه آخر از دهان موش خارج نشده بود که جغدی از آسمان فرود آمد و او را یک لقمه چپ کرد.

خار پشت ها به هم نگاهی انداختند،سری تکان دادند . ودوباره بازیشان را از سر گرفتند.آنها حتی یک

کلمه از حرفهای موش را نفهمیده بودند زیرا خارجی بودند و فارسی نمی فهمیدند!

                                                     از کتاب مدازما و سم سلطان نوشته ی علیرضا میر اسدا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 20:19  توسط الهام.م  |