<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سرزمین هیچکس</title>
<link>http://hezar2.blogfa.com/</link>
<description>این وبلاگ سرزمین همه است.در واقع اینجا مال هیچکس نیست.پس مال همه است. </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Jun 2008 20:17:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تکرار...تاکی؟</title>
<link>http://hezar2.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>سلام....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینبار می خوام در مورد (تکرار )بنویسم.واژه ای که فکر میکنم به اندازه ی کافی ملموس هست و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه باهاش دست وپنجه نرم کردیم یا می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تکرار همون چیزی که خیلی ها بهش دچاریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چیزی توی این دنیا می تونه تکراری باشه.فکرهای تکراری،حرفهای تکراری،نگاههای تکراری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکسهای تکراری،سوژه های تکراری وخلاصه هر چی که به ذهنتون برسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما گاهی چیزهایی هستند که تکراری بودنشون بیشتر آدم رو عذاب می ده.مثل کلاس درس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی همه چیز برامون تکراری میشه دیگه شوقی باقی نمی مونه.همه چیز بی تفاوته و بود و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبودش یکسانه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مقدمه ی کتاب (در انتظار گودو)اثر ساموئل بکت چنین نوشته شده:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(انسان امروز،انسان انتظارهای بی پایان است.گویی زندگی خود را هر روز صبح به روزی دیگر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تعویق می اندازد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرزوهای او زنجیره ی پوچی است که تا بی پایان جهان ادامه می یابد.واین است که به زندگی او&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(معنا)می دهد.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر بخواهی رنج تکرار رو بهتر حس کنی بهتره شعر زیر رو بخونی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                 اجبارمکرر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;       درکلاس بی روح&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;       پشت نیمکت های خشک و زخمی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      در برار تخته ای که چیز تازه ای برای گفتن ندارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      و در نور نا امید آفتاب بعد از ظهر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      و سایه های هر چه که بخواهی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    و معلم هایی که چیز تازه ای برای گفتن ندارند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     و اندیشه ها را حفظ کرده اند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    و همان ها را از ما می خواهند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    تا در سکون اندیشه ها پیش رویم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    و روی تخته سیاه چیزهایی می نویسند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    وما محکوم به سکوت و آموختن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   برای ذهن زیبا عرصه ای نیست تا تازگی را تجربه کند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   روح بلند هنرمند مجالی برای پرواز ندارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   در این اجبار مکرر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   چه باید کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 20:17:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezar2&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>hezar2</dc:creator>
<guid>http://hezar2.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>http://hezar2.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>سلام...اینبار نوشته ام (عنوان)نداره....میدونی چون این دفعه داستانم از خودمه.نویسنده اش خودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودم!بالاخره پس از مدتها یه شب حس نوشتن اومد و نوشتم اما هرچی فکر کردم نتونستم عنوان  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبی براش پیدا کنم و برای همین اینبار از شما می خوام که بهم کمک کنید تا یه عنوان خوب براش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنویسم.امیدوارم که کمکم کنید.لطفا عنوان پیشنهادی تون رو به صورت خصوصی برام بفرستید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجوری بهتره و هم دلیلی داره که فکر نمی کنم گفتنش زیاد اهمیتی داشته باشه.در هر حال منم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیشاپیش از همفکری تون تشکر می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پنجره باز بود.صدای قارقار کلاغها رو می شنید.اما حوصله ی اینکه از رختخواب بیاد بیرون ،نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گذشته فکر میکرد۰ به کتابهایی که نخوند و به موسیقی که یاد نگرفت.به حرفهایی که نگفت و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اشکهایی که نریخت!یاد بچه بازی هاش افتاد ،زمانیکه فکر می کرد خیلی بزرگ شده اما در &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حقیقت بچه بود.یا موقعی که فکر میکرد خیلی زرنگه اما ساده بود.ولی حالا چی داره؟بعد از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گذشت این همه سال که هیچ اتفاق عجیب یا جالبی رخ نداده بود.وقتیکه همه ی روزها براش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عین هم شده بودن و همه ی شبها هم عین هم.حالا دیگه براش گذر زمان مهم نبود۰به خودش می&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت این همه زمان رو از دست دادم حالا اینم روی بقیه اش.خسته بود ودیگه انگیزه ی اینکه بخواد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از رختخواب بیاد بیرون رو نداشت.و اینکه بخواد یه روز جدید رو شروع کنه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز پنجره  باز  بود  اما  کلاغها  رفته بودند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Mar 2008 10:45:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezar2&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>hezar2</dc:creator>
<guid>http://hezar2.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من هنوزم برای شما قصه تعریف می کنم...</title>
<link>http://hezar2.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>سلام...این دفعه دیگه نمی خوام مقدمه رو با حرفهای تکراری ببخشید و بعد از چند ماه آپ کردم و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرسی که به یادم بودی و......شروع کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونی!همیشه شروع کردن سخته.از نظر من هم شروع کردن و هم به پایان بردن هر دو سخته اما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     شروع کردن سخت تره.می دونی الان منم همین مشکلو دارم.امیدوارم که درکم کنی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش مطلبی که می خوام بنویسم ربطی به ایامی که در آن هستیم ،نداره.راستش من همیشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین جور بودم.هیچوقت نوشته هام مناسبت نداشته.چرا در چند مورد مثل عید نوروز و ... اینطور &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوده اما در کل نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان امروز گرچه در قالبی مثل داستانهای کودکانه است اما حرفهایی برای گفتن دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اصطلاح (دیگه اونش با خودتون) یعنی هر کسی هر جور می خواد می تونه برداشت کنه..!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در هر حال امیدوارم که خوشتون بیاد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                           موش و خار پشت ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موش کوچکی بود،که هیچوقت خانه اش را ترک نمی کرد.چون والدین اش به او اجازه نمی دادند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر بار موش کوچک می خواست به بهانه ای از خانه خارج شود پدرش می دوید ،در را می بست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و می گفت:بیرون این در به جزبدبختی و فقر و گرسنگی چیزی در انتظار تو نیست. و هر بار موش کوچک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواست از پنجره بیرون را نگاه کند،مادرش با اضطراب پرده ها را سنجاق میکرد و می گفت:مرگ در&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باغچه قدم می زند و جهنم از کوچه آغاز می شود.بیرون این در دنیای کوچکی است که فقط برای لاشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ها جا دارد.(مادرش کمی فلسفه خوانده بود)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موش کوچک مجبور بود از صبح تا شب در خانه بماند،کتابهایش را ورق بزند،برنج کهنه بخورد،وسر خودش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;را با آتاری و بازیهای کامپیوتری گرم کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بالاخره یک روز صبرش تمام شد و در ساعتی که پدر و مادر به بهانه دیدار از همسایه ها در زیر زمین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلوت کرده بودند از خانه خارج شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او ابتدا با وحشت از پله ها بالا رفت و از یک در بزرگ گذشت تا به یک اتاق عجیب رسید که بوی بسیار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبی ازآن می آمد.بعد از ستون عظیمی  که در واقع پایه یک میز بود،بالا رفت و به انواع خوراکیهایی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسید که فقط عکس آنها را در برنامه های تلویزیونی دیده بود،ولی هرگز طعمشان را نچشیده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موش کوچک از تمام  غذاها خورد و وقتی سیر شد خودش را به پنجره رساند و باغچه را دید.جاییکه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار بود مرگ در آن قدم بزند،پر از گلهای رنگارنگ و زیبایی بود که فقط عکس آنها را در کلکسیون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شخصی برادر مرحومش دیده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موش خوشحال از پنجره خودش را به باغچه رساند و از عطر گلها چنان سرخوش شد که بی پروا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شروع به جست وخیز کردو طول باغچه را طی کرد تا به کوچه رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کوچه هم خبری نبود و جهنم مطمئنا از آنجا آغاز نمی شد.اما محض اینکه وارد جوب شد و سفرش را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آنجا آغاز کرد.و آنقدر از خانه دور شد که دیگر نمی توانست بازگردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موش رفت و رفت تا به پارک بزرگی رسید و صدای پرنده ها از هر سویش شنیده می شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم کم هوا رو به تاریکی می رفت که چشم موش به دو خارپشت افتاد .آنها سر میزی شطرنج بازی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می کردند.موش جلو رفت روبه رویشان ایستاد و گفت:هی دوستان!آیا می دانید پدر ها و مادرها همگی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دروغگویانی هستند که فقط می خواهند فرزندانشان را از موهبت های الهی محروم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز کلمه آخر از دهان موش خارج نشده بود که جغدی از آسمان فرود آمد و او را یک لقمه چپ کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خار پشت ها به هم نگاهی انداختند،سری تکان دادند . ودوباره بازیشان را از سر گرفتند.آنها حتی یک &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلمه از حرفهای موش را نفهمیده بودند زیرا خارجی بودند و فارسی نمی فهمیدند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                     از کتاب مدازما و سم سلطان نوشته ی علیرضا میر اسدا...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jan 2008 16:49:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezar2&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>hezar2</dc:creator>
<guid>http://hezar2.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی زندگی واقعا اون چیزی که هست رو بهت نشون میده...</title>
<link>http://hezar2.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>سلام دوستای خوبم...آره می دونم یکماهه که آپ نکردم...البته همین الان هم که دارم آپ میکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا معجزه شده و شاید تا یکی ـدو ماه دیگه نتونم آپ کنم.واقعا زندگی داره اون چیزی که هست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو نشونم می ده.گاهی آدم به خودش میگه واسه ی چی زنده است و بعد میگه نه دارم کفر میگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حرفشو پس میگیره و البته گاهی هم نه...همه به آدم میگن آره زندگی سخته ولی حالا مونده تا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بفهمی ویا ......... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم اصلا مقدمه خوبی نبود اونم بعد از یکماه ننوشتن.ولی خب یه خرده که فکر بکنی می بینی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از فواید وبلاگ یکی اش اینه که بتونی حرف دلتو بنویسی و دیگران اونو بخونن.دلت رو به این خوش کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که آره کسانی هستند که بفهمن تو چی میگی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه نمی خوام ادامه بدم اگه بخوام بنویسم و اون چیزی که واقعا هست رو بگم از شاهنامه هم طولانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تر میشه.پس دیگه ادامه نمی دم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه داستان کوتاه و جالب می خوام واسه تون بنویسم که قرار هم نیست به شما پندی بده(مثل داستان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;های قبلی ام)....این داستان از کتاب(مدازما و سم سلطان) نوشته ی آقای علیرضا میر اسدا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                            قول های پدر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی کلاس اول بودم پدرم قول داد اگر معدلم ۲۰شود برایم عروسک می خرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معدلم ۲۰شد اما نخرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلاس پنجم که بودم پدرم قول داد اگر شاگرد اول بشوم برایم تفنگ بادی می خرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاگرد اول شدم اما نخرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیپلم که گرفتم پدرم قول داد اگر رشته ی پزشکی قبول شوم برایم ماشین می خرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قببول شدم اما نخرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پزشک عمومی که شدم پدرم قول داد اگر تخصص هم بگیرم برایم مطب می خرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تخصص گرفتم اما نخرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من جراح قلبم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدرم ۶۳ساله است و قلبش نیاز به جراحی دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به او قول داده ام که عملش می کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما.......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Oct 2007 18:40:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezar2&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>hezar2</dc:creator>
<guid>http://hezar2.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من یک سنت پیدا کردم...</title>
<link>http://hezar2.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>سلام...تابستون داره نفسهای آخرشو می کشه و من هم فرصت رو غنیمت شمردم&amp;nbsp; و آخرین پست تابستانی رو هم نوشتم. اوایل تابستان گفته بودم که داستان کوتاه می نویسم و نوشتم.اما از این به بعد شاید برای مدتی داستان کوتاه ننویسم.خب البته بستگی داره ...شایدم داستان جالبی به دستم رسید و اونو برای شما نوشتم.اما نمی خوام وبلاگم به سمت کلیشه پیش بره و همیشه یک نوع مطلب بنویسم.باید تنوع هم وجود داشته باشه.و یک مطلب دیگه که می خواستم بگم اینه که با شروع پاییز و آغاز فصل مدارس ممکنه هر چند ماه یکبار آپ کنم و خلاصه اینکه خیلی دیر&amp;nbsp; شاید آنلاین بشم اما به همه قول میدم که در اسرع وقت به وبلاگ همه ی شما دوستان عزیزم سر می زنم و همیشه به یادتون هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; من یک سنت پیدا کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول ،آن هم بدون هیچ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زحمتی ،خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز سرش را به&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج)!!.او در مدت زندگیش ،۲۹۶سکه ی یک سنتی،۴۸ سکه ی ۵سنتی،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۹ سکه ی۱۰ سنتی،۱۶ سکه ی ۲۵ سنتی،۲سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی ۱دلاری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیدا کرد.یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در برابر به دست آوردن این ۱۳دلار و ۲۶سنت،او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹طلوع خورشید،درخشش ۱۵۷&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان،در حالیکه از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ندید.پرندگان در حال پرواز ،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ،هرگز جزیی از خاطرات او نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از کتاب(۱۷ داستان کوتاه کوتاه)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Sep 2007 10:28:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezar2&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>hezar2</dc:creator>
<guid>http://hezar2.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از سیاره ی دیگر آمده ام  ...                                                                        </title>
<link>http://hezar2.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>سلام..داستان زیر(در حقیقت ترانه ی زیر)نوشته ی شل سیلور استاین نویسنده ی آمریکایی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه خیلی فانتزی نوشته شده اما به خوبی می شه منظورشو فهمید.شاید یه طعنه ی بزرگ به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم بزرگ ها....!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید تعجب بکنید،وقتیکه بدانید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه مدت زیادی است مرا می شناسید،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با آهنگهایم شما را فریب داده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و با شعرهایم شما را دست انداخته ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دیگر ماموریت من تمام شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای این که جماعت آدمیزاد را دیده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دیگر اشکالی ندارد که همه بدانند من از سیاره ی دیگر آمده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسم واقعی من گیلپیچ است،قدم۸۴سانی متر است وقتی که تصور میکنی بامن دست دادی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در واقع در گوشم زدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من پسر زرب هفتم هستم.از نژادی قدیمی و در شرف انقراض&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا به اینجا فرستادند تا ببینم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا سیاره ی شما برای زندگی کردن جای امنی هست یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح فردا من با یک کیوـ الکترا ـ بلو از اینجا می روم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنان که از ماه دور می شوم به سمت راست می پیچم.به طرف سیاره ی مشتری و به خدمت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ریش سفیدها می رسم. وآنها درباره ی این مکان،یعنی زمین ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که آیا می تواند جایی مناسب برای زندگی مردم سیاره ی دیگر باشد،از من سوال میکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهم گفت که شما تا چه حد به جنگ و جدال علاقه دارید و اینکه هیچگاه نمی خواهید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اشتباهتان درس عبرت بگیرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهم گفت که با پیر ها چگونه رفتار می کنید.و به جوانان چه چیزها یاد می دهید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و گاو آهن تان را ذوب می کنید تا از آن تغنگ بسازید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این که با شما آشنا شدم خوشحالم.اما به زودی به هم نژادهایم خواهم پیوست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دیر یا زود سیاره ی شما را ترک خواهم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Sep 2007 18:09:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezar2&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>hezar2</dc:creator>
<guid>http://hezar2.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نان</title>
<link>http://hezar2.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>سلام...امروزم یه داستان کوتاه دیگه...البته این داستان خیلی هم کوتاه نبود وبه همین خاطر من هم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قسمتی از اون رو می نویسم.داستان(نان)نوشته ی خانم مارگارت اتوود است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک زندان را تصور کن.چیزی را می دانی&amp;nbsp; که هنوز به زبان نیاورده ای.آنها که مسئول زندان اند میدانند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که تو میدانی.آنهایی هم که مسئول نیستند میدانند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر بگویی،۳۰یا۴۰یا صد نفر از دوستانت ،رفیقانت،دستگیر و اعدام میشوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر نگویی،امشب مثل دیشب خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه شب را انتخاب میکنند.اما تو به فکر شب نیستی،به فکر تکه نانی هستی که به&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو داده اند.چه مدت طول می کشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تکه نان قهوه ای بود و تازه.و تورا به یاد آفتاب انداخت که می افتاد روی کف چوبی زمین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را به یاد کاسه ای انداخت،کاسه ای زرد که روزگاری در خانه ات بود.تویش سیب بودوگلابی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی میزی بود که آنرا هم به خاطر داری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرسنگی یا درد نیست که دارد تو را می کشد،نبودن آن کاسه ی زرد است.به خودت می گویی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که اگر می توانستی کاسه را در دستانت بگیری،درست همین جا،از پس تحمل همه چیز بر می آمدی۰&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نانی را که به تو داده اند مخرب است.خیانت برانگیز است.معنایش زندگی نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Aug 2007 16:23:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezar2&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>hezar2</dc:creator>
<guid>http://hezar2.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی انتظار باعث می شه زنده بمونی...</title>
<link>http://hezar2.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;داستان زیر برگرفته از(داستانهای برق آسا)است و نوشته &lt;FONT size=3&gt;تام هاوکینز&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; نویسنده ی آمریکایی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;داستان (شب عروسی) معرفترین داستانش است که من این داستان را برای شما انتخاب کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;شب عروسی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از سال هزار ونهصدو پنجاه و سه دارم توی دکه ی روزنامه فروشی این ایستگاه اتوبوس کار&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می کنم،در انتظار اینکه زن زندگی ام از راه برسد.وقتی این شغل نصیبم شد،دیوار آنجا تازه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رنگ شده بود،آن موقع سبز روشن بود.نظامیهای جنگ کره می ایستادند و سیگار می خریدند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ومن آرم های ارتش،گاردساحلی،نیروی دریایی،وتفنگداران دریایی را یاد می گرفتم.یک بار،یک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سفیدپوست قدکوتاه گردن کلفت کت قهوه ای با تفنگ به من حمله کرد.دو دندانی را که توی&amp;nbsp;دهنش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باقی مانده بود نشانم&amp;nbsp;دادولوله ی اسلحه ی کوچک اش راگرفت رو به قلبم.هرچه پول بود بهش دادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اصلا نترسیدم.آنطور که من دیدم درست عین خودم بود،می توانستم همانجا ،پشت دخل ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بمیرم ویکراست بروم توی پوست او،با چند دلار برای خرج کردن.ما یکی بودیم.این بود که پول را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دادم دستش ودرجا حس کردم که پولدارتر شده ام&amp;nbsp;ـــ ۳۲۳دلارـــ وقبل از اینکه پلیس خبر کنم،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گذاشتم برود.شنیدم که هیچوقت دستگیرش نکردند،بعد شنیدم در یک ایالت دیگر دستیگرش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کرده اند،بعدها شنیدم که مرده اش را توی پارکینگ فرودگاهی در کانزاس پیدا کرده اند.نمی دانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید هنوز هم آزاد باشد.شاید برگردد.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی ایستگاه اتوبوس هر اتفاقی ممکن است.دهه ی ۶۰به قول خودمان،هیپی ها بودند،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوانهایی با لباسهای پاره پوره.با همه ی زندگی شان می&amp;nbsp;رفتند توی کیسه خواب،با کوله&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشتی و چادر لوله شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان موقع ها بود که کم کم به این فکر افتادم که شاید بالاخره زن زندگی ام از راه برسد،دختری&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که ازپسرهای مو دراز خسته شده،و با من می&amp;nbsp;آیدخانه و دستم را می گیرد و توی تختخواب من و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی فنرهای جیرجیروی من با من غلت می زند.چشم براه بودم۰ یک روز خانم جوانی را دیدم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسابی خسته بود ومحتاج یک دوست.برایش ساندویچ خریدم با قهوه و یک فنجان کره بادام&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمینی.برایش چندتا آسپرین خریدم و&amp;nbsp;یک شیر نیم لیتری ویک پیراهن یادگاری.بهش&amp;nbsp;گفتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانه ای دارم که می تواند بیاید تویش خستگی در کند وبماند.هرقدر که دلش بخواهد.گفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانه ی مجللی نیست و اول و آخرش یک اتاق است،اما هر چه دارم مال اوست.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موهایم را نوازش کرد.گفت که قلبم پر از مهربانیست.گفت که باید ۱۲ساعتی بخوابد وبعد میرود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بردمش خانه.افتاد روی تخت و گریه کرد.ـــ بهم گفت که (خیلی مهربان ام).و بعد مثل مرده افتاد و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابید.روی زمین کنارش دراز کشیدم.وگفتم همانجا میمانم.نیمه های شب با تب و تاب بیدار&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شدم.و اتاق داشت دور سرم می چرخید.فکرم کار نمیکرد.هوا&amp;nbsp;سنگین شده بود.من خزیدم وخودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;را سر دادم روی تخت کنار او.هنوز هم لباس کامل تنش بود.مثل دریا نفس می کشید.دست زدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تنش.فقط از روی لباسش.اصلا بیدار نشد.فقط آه کشید و غلت زد.صبح که بیدار شدم،رفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بود. از سال ۱۹۵۱ دارم اینجا کار میکنم که زن زندگی ام از راه برسد.گمانم آمد.بعضی از عروسی&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;های خوب خیلی طولانی نیستند.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Aug 2007 16:04:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezar2&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>hezar2</dc:creator>
<guid>http://hezar2.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت های اخلاقی و شایدم ....</title>
<link>http://hezar2.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>احتمالا ماجرای شهرزاد قصه گو را شنیده اید،او برای اینکه از مرگ فرار کند ،مجبور بود مدام قصه های تازه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تعریف کند.تا این که هزارو یک شب شد و پادشاه از کشتنش صرف نظر کرد.حالا من هم می خواهم برای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما قصه بگویم حالا مهم نیست که این قصه ها را خودم نگفته ام مهم اینست که سعی میکنم بهترین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قصه ها را از بهترین یا شایدم معمولی ترین!!!نویسنده ها برای شما بازگو کنم البته گاهی هم قصه ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خودم خواهد بود.البته این قصه ها همه کوتاهند و زیاد وقت شما را نمی گیرند.شایدم حکایتند!البته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تشخیص اخلاقی یا غیر اخلاقی بودن آنها را به شما واگذار می کنم.اما بهتر است که این قصه ها را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخوانید ،شاید روزی شما هم مجبور شوید برای زنده ماندن ،قصه تعریف کنید.حالا حقیقی یا خیالی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انتخاب با شماست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; عصر ماه اکتبر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;خوان رامون خیمنس ـــ ترجمه:عباس پژمان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تعطیلات تابستانی تمام شده و بچه ها با اولین برگ هایی که زرد شده است به مدرسه بازگشته اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنهایی...منزل که مثل خورشید از برگ های مرده و زرد پر شده است خالی به نظر می رسد.آدم خیال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می کند،که فریادهایی را می شنود که خیلی وقت پیش شنیده بود وصدای خنده هایی می آید که گم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده اند...بر روی بوته هایی که هنوز گل می دهند،عصر آهسته آهسته سایه می گسترد.آتش های &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غروب در آخرین گلها می گیرد و شعله ورشان می کند.و باغ که مثل شعله عطرآگینی است که به سمت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آتش های شفق بالا می رود،بوی گلهای آتش گرفته را میدهد.سکوت...پلاترو که مثل من حوصله اش سر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته است نمی داند چه کار کند.با تردید و آهسته آهسته به سمت من می آید و آن وقت اعتماد به نفس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیدا کرده و با خشک و سختش از روی کاشی ها آستانه می گذرد وبامن وارد خانه می شود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jul 2007 18:20:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezar2&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>hezar2</dc:creator>
<guid>http://hezar2.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیم به اولین کرمی که به کالبدم افتاد...</title>
<link>http://hezar2.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; (من نویسنده ای فقید هستم اما نه به معنای آدمی که چیزی نوشته و حالا مرده بلکه به معنای آدمی که مرده و حالا دارد می نویسد.&amp;nbsp;&amp;nbsp;)&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ماشادو د آسیس&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام به همه ی دوستای خوب وبلاگ نویسم...دلم برای همه تون تنگ شده .امروز دقیقا دو ماه میشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که ننوشتم...خب شاید خیلی ها از من گله داشته باشن که چرا این همه وقت چیزی ننوشتم اما به من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حق بدید چون واقعا شرایطش نبود.از همگی تشکر می کنم که منو فراموش نکردید و امیدوارم که بتونم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جبران کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اما امروز می خواستم بگم که برنامه های زیادی هستن که میخوام اجراشون کنم و تغییر و تحول &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اساسی توی وبلاگم&amp;nbsp; ایجاد کنم.امیدوارم که تا یکی دو روز آینده این اتفاق بیفته..منتظر باشید....&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 Jun 2007 16:24:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezar2&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>hezar2</dc:creator>
<guid>http://hezar2.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
